آسمان آبی

صدای ماندگار

 

چند روز پیش نوار کاست آهنگ های " مهرپویا"  را از کشو نوار هایم پیدا کردم.خیلی وقت بود دنبالش می گشتم.با پیدا کردنش خیلی خوشحال شدم.با گوش کردن آهنگ ها دوباره همان حال و هوای تابستان دو سال پیش برایم تداعی شد.آخرین تابستانی که همه اعضای خانواده در کنار هم بودیم. چه تابستانی بود. همه چیز در نهایت آرامش و صلح و صفا .هر وقت در ماشین می نشستیم مامان با آرامش همیشگی اش رانندگی می کرد و مهرپویا هم می خوند.

یاد پیاده روی هایی که با دوستانمان می رفتیم یاد کلاس های طرح روحی با مامان و نغمه خانم. یادش بخیر.

مهرپویا همیشه یادآور خاطرات خوب بود. خاطره دلهوره شنیدن جواب کنکور، تردید برای ماندن یا رفتن.یادآور اشک هایی که با آهنگ های غمگینش ریختم و یادآورهم خوانی هایی که با شهروز و مامان و بابا توی خانه و ماشین با آهنگ هایش  می کردیم. یاد آور اخم و ترش رویی های مشتاق با شنیدن و تحمل صدایش،  یادآور شب نشینی های پر خاطره همیشگی زاهدان.

یادم است شبی که مامان نوارش را خرید و برای اولین باردر ماشین گذاشت هم من هم شهروز زبان به اعتراض گشودیم. مهرپویا یادآور خاطرات شیرین جوانی مامان بود آنرا برای دل خود خریده بود .اما ما نمی فهمیدیم. اما چندی نگذشت که به دل ما هم شیرین افتاد.و بدون صدایش حاظر نبودیم در ماشین حاظر باشیم.

مهرپویا با صدای ماندگارش توانست خاطرات دو نسل متوالی را به هم پیوند دهد و زنده نگه دارد.

مامان و بابا را با شنیدن آهنگ هایش به یاد جوانی ها و ما را به یاد خاطرات شیرین تابستان 1384.

اینجاست که معنای اعجاز موسیقی و نوا آشکار می شود.خوشحالم که مادر و پدری آشنا با هنر و موسیقی دارم که همواره ارزش های جاویدانش را از کودکی تا به حال یاداورمان شدند.

مهرپویا آنقدر تاثیر گذار بود که حتی شهروز یک نسخه از آنرا با خود برد.من نیز آنرا در خانه دارم.

با ابنکه همه ما به ظاهر از هم دوریم  اما وسیله هایی همچون صدای جاوید مهرپویا ما را بهم نزدیک می کند.صدایش همواره یادآور عشقی است که بین اعضای خانواده ما بوده و خواهد بود.

امشب می خواهم برای شادی روحش به درگاه خداوند مناجات کنم .

 

این آهنگ از جمله آهنگ های محبوب من از آلبوم " مرگ قو" اوست:

 

 قطره ی اشکی دوای درد من بود

این زمان آن اشک هم پایان گرفته

وان دوای درد بی درمان من هم

ماتمی دیگر گرفته

....

آسمان می گرید امشب

ساز من می نالد امشب

او خبر دارد که دیگر اشک من ماتم گرفته

 

او خبر دارد که دیگر ناله ام پایان گرفته

....

 

قطره ی اشکی دوای درد من بود

این زمان آن اشک هم پایان گرفته

وان دوای درد بی درمان من هم

ماتمی دیگر گرفته

 

.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 23:54  توسط شهرزاد م  | 

گدایان عشق

 

 

خود را لبریز از عشق دیدم

قدم های کوچک و بی تجربه ام را به سویش برداشتم

در سرزمینی که عشق را باید با ذره بین جست

آنرا یافتم

به گمان عشقی خالصانه و ابدی

پیمانی محکم کردم

شاد بودم و لبریز از عشق

آنچه از واژه عشق می دانستم نثار می کردم

حد و مرزی نمی شناختم

در شور و حال جوانی

فقط نثار می کردم

آنچه مهم بود تنها بخشیدن این نعمت الهی

آنچه مهم نبود لیاقت ظرف های وجودی شرکا

اما گویی بازی روزگار جور دیگری رقم می خورد

ظرف های گدایی عشق یک به یک پر می شد

اما من همواره سرشار و لبریز

همه محتاج بودند

به وقت نیاز

ظرفهایشان همانند گدایان سرکوچه دراز بود

....

ناگاه به خود آمدم

دیدم دیگر شور و حال جوانی را ندارم

گویی ظرف عشق من نیز رو به تمامی بود

اما نه، مگر می شود

مگر در تمام قصه های قصه گویان

مگر در تمام اشعار شعرا

عشق را ابدی نخوانده اند؟

مگر نگفتند آنچه می ماند عشق است و بس؟

مگر خداوند از عشق خود در ما ندمید؟

پس چگونه است احوال من؟

نه، دروغ است

تلقین است

وهم است

باورم نمی شود

اما نه

گویی شعله های عشق رو به خاکستر است

هر چه خواستند ظرف هایشان را پر کردند

هر چه قدر خواستند بردند

بی آنکه اندکی نثار کنند

حالا چی می شود؟

ظرف عشقم رو به تمامی است

بعد از آن چه می شود؟

آیا من نیز گدای عشق می شوم؟

آیا من نیز در جستجویش به گدایی می نشینم؟

نکند سرنوشت آنان نیز همچو من بود؟

سرنوشت با ما چه می کند؟

روزی که همه ظرف ها خالی شود

آن روز بر سر عشق چه می آید؟

از کدامین سرچشمه باید آنرا پر کرد؟

تا یافتن سرچشمه بر سرچندین کوچه باید نشست؟

خداوندا....

چگونه است که بندگانت گوهر گرانبهایت را از دیگران می جویند؟

چگونه است که سرچشمه را گم کرده اند؟

پس راهنما کجاست؟

راه بر کدامین است؟

آیا بندگانت جز گدایانی با ظرف های خالی نیستند؟

خداوندا...

دلگیرم،غمگینم

دلم می خواد آنقدر بگریم

تا ته مانده های عشق نهان در قلبم

از اشک چشمانم ببارد و ظرف ها را پر کند

خداوندا...

دلگیرم،غمگینم.

 

 

شهرزاد

 

 

اوشو عارف هندی درباره عشق  می گوید: " انسان زمانی بالغ می شود که بجای اینکه محتاج عشق باشد،خود شروع به عشق ورزیدن کند،لبریز از عشق باشد، آنرا با دیگران تقسیم کند.یعنی در حقیقت شروع به بخشیدن کند."

"احتیاج ربطی به عشق ندارد.عشق وفور نعمت است فراوانی است.عشق یعنی اینکه تو بقدری سرشار از زندگی هستی که نمی دانی با آن چه بکنی بنابراین شروع به شریک شدن آن با دیگران می کنی."

" وقتی از عشق بی بهره هستی، از دیگری می خواهی که آن را به تو بدهد، در واقع تو گدایی میکنی.دیگری نیز متقابلا از تو عشق می طلبد.حال، دو گدا دستهایشان را بر روی یکدیگر گشوده اند و هر کدام امیدوار است که دیگری آنچه را که بدان محتاج است به وی بدهد."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 22:28  توسط شهرزاد م  |